مجبورم باز هم از اینجا برم
و نیز مجبورم از همه ی دوستانم خداحافظی کنم
مجبورم باز هم از اینجا برم
و نیز مجبورم از همه ی دوستانم خداحافظی کنم
بابا امروز تولدمه![]()
![]()
![]()
سلام
ای خدا حکایتی شده حکایت من٬ حکایتی بسیار دیدنی و شنیدنی
بذارید واستون بگم:
(خلاصه ي پستهاي قبلي با جزئيات بيشتر
)
من با یه دختری دوست شده بودم حالا دوست که چه عرض کنم با هم همکار بودیم ولی يه خورده باهاش صمیمی شده بودم. توی کانون برای جذب اسپانسر باهاش می رفتم شرکت ها و با هم با اونا صحبت می کردیم. یه روز که رفته بودیم با رئیس یه موسسه که خواهرم توش کار می کرد صحبت کنیم خواهرم این خانم رو دیده بود. یه وقت فکر نکنید خواهرم اصلن اهل خبر رسوندن هستا٬ اصلن.![]()
بعد از ظهر همون روز
اومده بود خونه مون و شروع کرده بود از دختره تعریف کردن. شب که من اومدم خونه دیدم مامانم با یه حالت خاصی از کارام صحبت می کنند و پرس و جو می کنند. پیش خودم گفتم چی شده هی از این خانم حرف می زنند که چی می خونه چند سالشه و ......)البته من كه خوشم ميومد
)
(البته من خودم قبلن تو فكر شناختنش بودم ولي نه ديگه ازدواج.من از ازدواج سنتي بدم مياد٬ قبل از ازدواج من بايد اون دخترو بشناسم همين طوري نميشه بري خواستگاري)
خلاصه فهمیدم که ببببلللللله مامان ما واسمون فکرا کردن.
من فکر کردم حالا بعدا قراره با من صحبت کنند و موضوع رو به صورت کاملن رسمی با من هم در جریان بذارن.![]()
بعد دیدم نه دارن واسه خودشون از شبکه های جاسوسی محلی از اصل و نصب و خانواده دختره تحقیق می کنن.
اینو که فهمیدم خیلی ناراحت شدم گفتم مامان من٬ اول یه حرف هم به من بزنید.بابا با من هم مشورت کنید.
بابا ناسلامتی آینده ی منه!!!! اصلن شايد اون خانم نخواد كسي بره خواستگاريش
حالا دلیلو داشته باشید!!!![]()
![]()
مامان گفتن: تو که از اون دختر خوشت میاد٬ و گرنه باهاش همکار نمی شدی!!!!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(ادامه داستان در پست بعد)
بي خيال شدم
يعني ديگه موضوع اون خانم تموم شد.
به حرف دوستم گوش كردم و راحت بهش گفتم. اول خودش راضي بود. بعد كه با مامانش صحبت كرده بود جواب منفي داده بود. من هم واسه اين كه واسش درد سري به وجود نياد از صميمي شدن با اون منصرف شدم.
آخه خدايي يه چيزاي ديگه هم هست كه باعث شد راحت تر اين موضوع رو قبول كنم.
توي پست هاي بعد كامل كامل واستون مي گم چه اتفاقاتي افتاده است.چون ديگه همه چيز تموم شد با جزئيات كامل واستون مي گم.
من موضوع اون خانم رو با دوستم در ميون گذاشتم و ازش كمك خواستم. اون ميگه چه كاريه راحت بهش بگو. تو كه تا الان نتونستي موفق باشي راحت بهش بگو خودت رو خلاص كن.
بهش مي گم نه بابا من كه الان قصد ازدواج ندارم من مي خوام فقط بيشتر بشناسمش. نمي خوام كه الان بهش پيشنهاد ازدواج بدم. اصلن شايد اون از من بدش مياد. شايد اون اصلن قصد ازدواج نداشته باشه و هزار تا شايد ديگه.....
مي گه خوب صبر كن تا كارات حل بشه بعد برو خواستگاريش
مي گم اون نمي مونه. تا من درسم تموم بشه و تكليف سربازيم مشخص بشه يه ۲ يا ۳ سالي ميشه و اون تا اون موقع ازدواج مي كنه (بد بختانه معاف نميشم)
خودم هم گيج شدم.
شايد اصلن بي خيال شدم
نمی دونم چرا این جوری شدم نمی دونم....
خیلی حالم خوب نیست.فكر كنم از خستگي زياده...
خدايا خودت كمكم كن![]()
![]()
ما آخرش نفهمیدیم بگیم بارون خوبه یا بد؟!
از يه طرف:
ساعت ۲ بود و دیگه می خواستیم بخوابیم. یهو دوستم گفت حال میده تو این بارون بریم بیرون و یه سیگاری بکشیم رفیم باهم بیرون اون سیگار کشید و من بوشو مي فهميدم و حال مي کردم![]()
![]()
بعد خواستیم برگردیم اتاق دوباره گفت بیا یکم قدم بزنیم. من حوصله حرف زدن نداشتم٬ هدفون و گذاشت توی گوشم و صداشو زیاد کردم.خیلی حال داد خیلی. تا ساعت ۴ صبح توی بارون قدم می زدیم و سياوش قميشي گوش مي كرديم (تو بارون كه رفتي.....). صورتمو رو به آسمون گرفته بودم چشمام رو بسته بودم و با خدا حرف مي زدم.يكي از قشنگترين شبهاي امسال بود.
وقتی برگشتیم از همه جای بدنمون آب می چکید.
از طرف ديگه:
ای خدا چرا وقتی دوتا دونه بارون میاد کل شهرو ترافیک میگیره؟!![]()
دیروز صبح رفته بودم عکاسی٬ بهم گفت ساعت ۶ عصر بیا بگیر من کلاسم که تموم شد ساعت ۵:۳۰ بود که رفتم گفت بهم عکسها رو با پیک فستادن تا ۲۰ دقیقه دیگه میرسه.
نشتم و منتظر موندم![]()
۲۰ دقیقه گذشت نیومد. زنگ زد به پیک گفت موتورش خراب شده ترافیکه دیر میرسه. گفت یه ۲۰ دقیقه دیگه صبر کنید. حال من هم خسته بودم هم خیس شده بودم و داشتم از گرسنگی میمردم.
باز هم نیودم.
خلاصه ساعت ۷ بود که اومد و عکس ها رو رسوند.
یه کاری می کنن آدم آرزو کنه دیگه بارون نیاد.
پ ن:
این هفته رو من که نفهمیدم چطور گذشت دوباره سه شنبه شد و من باید برگردم خونه از یه طرف خوشحالم و اسه دیدن....
از یه طرف از خستگی راه و سردی و هوا و .... ناراحت.
خلاصه باز تا سه چهار روز دیگه پیدامون نمیشه و شما ها راحتين. هنوز دارم كاري مي كنم باهام صميمي بشه.
واسم شرکت که پیدا نکردین حداقل واسم دعا کنید خودم پیدا کنم![]()
![]()
سلام
چند وقته می خوام آپ کنم ولی وقت نمی کنم. یه پام خونه هست یه پام دانشگاه٬ دائم توی راهم. دنبال یه شرکت برای اسپانسریگ هستم کسی می تونه کمکم کنه؟
موقعیت خوبی برای تبلیغات فراهم هست
بشتابید ![]()
از يه طرف هم اين خانم منو مسخره كرده نه با من صميمي تر ميشه تا بتونم راحت باهاش حرف بزنم نه جوري برخورد مي كنه كه نا اميد بشم. منو حسابي مچل كرده ![]()
![]()
خدايي اگه واسه اون نبود اين قدر رفت و اومد نمي كردم
يه خبر جالب:
خواهرم اون خانم ديد
بعد از ظهر اومده بود خونه ما كلي از اون خانم واسه مامانم تعريف كرده بود ![]()
![]()
![]()
یه سری آدم قدیمی فکر می کنن و یه سری جدید و به اصطلاح متمدن٬ خوب آدم تکلیف خوشو با اونا میدونه ولی کسی که یه کم قدیمی فکر کنه و یه کم جدید خدایی برخود باهاش سخته. می گید نه بخونید:
دیدید یه سری از پدر و مادرا واسه پسرشون میرن خواستگاری و واسش دختری رو می گیرند که مادر خونه پسندیده٬ شاید اصلن پسره دخترو ندیده باشه
یا شاید خیلی هم مایل به ازدواج نیست٬ ولی به اجبار خانواده زن میگیره![]()
در مقابل یه سری پدر و مادرا هم هستند کاری به کار ازدواج پسرشون ندارند و صبر می کنن تا پسرشون از یه دختر خوشش بیاد
و بخواد باهاش ازدواج کنه بعد میرن واسش خواستگاری و دخترو واسه پسرشون میگیرند.![]()
حالا پدر و مادر بنده یه چیز بین این دوتا تفکر و دارن، گیر دادن به من٬ یه دختر انتخاب کن و ازدواج کن ![]()
![]()
![]()
حالا من موندم چی کار کنم که نه اونا ناراحت بشن نه من توی دام بیافتم؟! ![]()
![]()
![]()
![]()
اگه شما بودین چی کار می کردین؟!!![]()
پ ن:
البته من يه دختر زير سر دارما![]()
شما هم اونو مي شناسيد. ولي بايد بيشتر بشناسمش![]()
سلام
امروز حالم خوب نيست. نه اينكه فكر كنيد مريض شدما٬ نه اصلن اين طور نيست.
نمي دونم چرا ديروز كه داشتم از پله هاي كتابخونه ميرفتم پايين و بوي سيگار فرد جولوييم خورد به دماغم از بوي سيگار خوشم اومد يهويي خوشم اومد.
امروز رفتم يه پاكت كاپتان بلك گرفتم
روشن كردم٬ پك اول رو كه زدم يه دو ساعتي سرفه كردم ششم تركيد.
نخ اول رو كه نتونستم بكشم يعني خود به خود خودش دود شد رفت هوا. يه دو ساعتي گذشت با آموزش هايي كه دوستم بهم داد نخ دوم رو روشن كردم و شروع كردم به كشيدن٬ اول خيلي كم دود دادم داخل بعد كم كم زياد كردم خلاصه به هر طريقي بود كشيدم
فكر نكنيد بار دوم سرفه كردما٬ نه يه چهار٬ پنج بار بيشتر سرفه نكردم.
الان به شدت سر درد دارم و دهنم خيلي خيلي بد مزه شده.
داشتم ميومدم اينجا پاكت سيگارو دادم به دوستم گفتم نخواستيم ما همون بوشو بفهميم بهتره![]()
كار هر كس نيست خرمن كوفتن ...... گاه نر مي خواهد و مرد كهن ( حالا اين چه ربطي داشت؟!!!)![]()
![]()
سلام
امروز بعد از یه ماه و هفده روز ریشامو زدم.![]()
آخه قراره از هفته بعد بريم شركت هاي مختلف با ريش كه نمي شد٬مي شد؟!
البته ريش يه حسني كه داره سنم رو بشتر نشون مي ده. يه پيره مرد با عصا![]()
![]()
خدا بگم این شرکت رجا رو چی کار کنه قطار ۲ ساعت تاخیر داشت اعصابم خورد شده بود. رسیدم یه راست اومدم دانشگاه. ساعت ۱۰ با یه استادی کلاس داریم که یه خورده شوته.توی کلاس این قدر جنگولک بازی در اوردیم که نگو.
امشب اصلن حس نوشتن ندارم. كلن عصابم خورده. نمي دونم چرا دوست نداره با من صميمي بشه هر چي من باهاش شوخي مي كنم اون خيلي با ادب جواب ميده. هنوز به من ميگه آقاي....![]()
آخه با اين برخورد مؤدبانه و رسمي كه نمي تونم درباره ي مسائل جزي تر باهاش حرف بزنم.آخه چه طوري با روحياتش آشنا بشم؟!![]()
پ ن :
یه مطلبی رو الان توی وبلاگ شلوار خوندم خیلی خوشم اومد:
توي اين وبلاگ اين طور نوشته بود:
به نظر من ازدواج یعنی:
دنیای زیر و بیرون شلوار دو نفر یکی بشه.
سلام
دیشب رفتم جلسه تعدادمون کم بود. چون فقط دو کمیته دعوت شده بودن مالی و دعوت.
اگه گفتيد كي با من توي كميته مالي همكار شده؟!!![]()
![]()
یه خانمی توی کمیته مالی با من همکار شده که خیلی آدم با حالی هستش از حرف زدنش خوشم میاد![]()
. توی حرف زدنش یه جور لبخند هستش![]()
.
(همون خانمي كه در موردش گفته بودم ديگه......![]()
) چقدر خودم رو به در و ديوار زدم تا با من همكار بشه از يه طرف مي خواستم با من همكار بشه تا بتونم بهتر بشناسمش از يه طرف بايد جوري عمل مي كردم كه بچه هاي ديگه متوجه نشن چون ممكن بود واسش درد سر به وجود بياد.
راستش با نفر سوم که یه پسر باشه دعوام شد
احتمالن از این به بعد من و این خانم توی کمیته مالی با هم باشیم![]()
.يعني ميشه؟! ![]()
![]()
بعد از جلسه هم که خونه خواهرم دعوت بودیم. به مناسبت تعویض خونه یه مهمونی ترتیب داده بود و چند تا از اقوام رو دعوت کرده بود به مهمونی. مهمونی بدی نبود خوش گذشت جای شما خالی.
امشب باید باز برگردم تهران. بازم هم يه راه هشت ساعته. ولي ارزش داره. بايد بتونم خوب بشناسمش.
كاش بتونم اون طور كه هست بشناسمش٬ خدایا کمکم کن![]()
سلام
این اولین پست من توی این وبلاگ هستش. قبلان یه وبلاگ دیگه داشتم که اونو متروکه کردم و اومدم اینجا از اول شروع کنم از ب بسم الله شروع کنم و باز بنویسم، باز هم واسه خودم بنویسم.
فعلان یه قالب واسه گذران امر انتخاب کردم تا بعدن یه فکری واسه قالبش کنم.
یه مختصری از گذشته می گم بعد از حال و آینده
من دانشجوی سال چهارم هستم و واسه کنکور ارشد می خوام پنج ساله کنم. از نوشتن خوشم میاد، ولی نوشتن با کاغذ رو دوست ندارم و ترجیح میدم تایپ کنم. از وقتی که اون وبلاگ رو متروکه کردم دیگه نمی خواستم بنویسم ولی یه چیز باعث شد باز بنویسم فقط یه چیز باعث شد باز هم بنویسم. سرگذشت پری.
امروز بنا به حس فضولی به آرشیو پری یه سر زدم و خاطرات یه سال پیشش رو خوندم باورتون نمی شه گریم گرفت با چه شور و اشتیاقی اومد ایران درس بخونه با چه شور و حالی از همسرش صحبت می کرد ولی حالا..... باور کنید به وبلاگش حسودیم شد. آخه بدون این که توی وبلاگ های دیگه ای کامنت بذاره باز هم وبلاگش خواننده داره .
امشب یه کم باز احساس دپرسی کردم گفتم بیام باز هم بنویسم شاید بتونم آروم بشم. آخه این همه از تهران اومدم خونه باز جلسه اصلی کنسل شد و یه جلسه فرعی داریم. آهان نگفتم من توی یه ان جی اُ (NGO) عضو شدم. کانون تفکر که مردم رو واسه توسعه شهر مجبور به فکر کردن و ایده پردازی میکنه. دعا کنید فردا موفق بشم. آخه من قراره واسه کانون اسپانسر بگیرم.
يه چيز ديگه مي گم فقط خدايي به كسي نگيد![]()
توي اين كانون يه خانمي هست كه خيلي خانمه.![]()
توي وبلاگ قبليم در موردش گفته بودم اون باعث شد من فعاليتم رو در كانون ادامه بدم. به نظرم دختر خوبي اومده.فعلن مي خوام بهتر بشناسمش.
مامانم شاکی شده می گه این کامپیوتر و بی خیال شو تا صدای بابام در نیومده من برم.
فعلن بای